بزار یه چیزی برات تعریف کنم.
یه همکار جدیدی داشتیم تو هانی، که گاهی از همه چی با هم حرف میزدیم.
یه بار گفت دوستایی داشته که عاشق هم بودن. دختر پسره جونشون واسه هم در میرفته. سر یه لجبازی، پسره واسه
اینکه حرص دختره رو دربیاره، میره خواستگاری یه دختر دیگه.
میگه خواسته دختر اولی رو حساس کنه که زودتر ازدواج کنن.
بعدا پسره به همکارم گفته بود: "مثل یه خواب بود... نفهمیدم چی شد که خواستگاری الکی، جدی شد و شیرینی خوردیم و نامزد شدیم."
پسره راستی راستی عقد کرد.
همکارم میگفت دختره روزای اول هیچی نمیگفت. بهش گفتیم قسمت و تقدیر بوده و تو هم زندگی خودتو بکن.
یه مدت آروم بوده و حالت افسردگی داشته. کم کم شروع کرده حرف زدن که "میدونم منو دوست داره، به زور این دختره رو گرفته؛ ولی هنوز منو دوست داره..."
دختر پسره همکار بودن و هرروز همو میدن. هرچی پسره رفتارشو سرد میکرده که دختره هم برگرده به زندگی، برعکس دختره دیوونه تر میشده. خانواده ی دختره نمیزارن بره سرکار، بلکه فکر پسره از سرش بره بیرون. دختره خودکشی میکنه که ناموفق بوده. به اجبار راضی میشن برگرده سر کارش.
دختره هرروز می نشسته جلو پسره و نگاهش میکرده.
پسره عذاب میکشیده و خودشو لعنت میکرده.
تا اینکه زنِ پسره از کل ماجرا با خبر میشه و نمیزاره شوهرش بره سرکار.
دختره میره جلو خونشون و دیوونه بازی درمیاره.
اونجا همه میفهمن دختره واقعا مجنون شده.
دیگه کسی کاری به کارش نداره.
نه خانواده ی خودش، نه زنِ پسره.
همه فهمیدن کاراش دست خودش نیست.
هفت_هشت سالی از ماجرا گذشته بود.
همکارم میگفت پسره پژمرده و لاغر شده. نه راه پس داره و نه راه پیش. یه جورایی از زندگی بریده انگار ولی کاری از دستش برنمیاد.
میگفت گاهی که دختره رو میبینم، ازم میپرسه "به نظرت پسره برمیگرده؟"
بعد انگار که با خودش حرف بزنه، آروم میگه "منو دوست داره. زنه مجبورش کرده که باهاش بمونه. بالاخره زنه رو ول میکنه و پیش من برمیگرده..."
برچسب:
نویسنده: آرین کریمیان
تاريخ: شنبه
10 مهر
1395 ساعت: 4:23