کلــــــی شر و ور.
منو دید، ولی اصلا به روی خودش نیاورد. آمنجیت و لوورا و هرمان پرسیدن چی شده، یه توضیح مختصر دادم. پیش خودم گفتم کاملشو تو کلاس میگم همه میشنون که دیگه نپرسن؛ ولی تام هیچی نگفت!
نیم ساعت مونده بود کلاس تموم شه، رفت بیرون، برگشت گفت کلار کارت داره.
رفتم دیدم پرونده م رو میزشه، در مورد صورتم میپرسه. همه دروغارو یه جا تحویلش دادم. گفت تام نگرانت بوده، گفتم مرسی ولی مشکلی نیست، رفتیم بیمارستان و عکس برداری شده و دکتر گفته شکستگی در کار نیست. تشکر کرد و پرسید میتونه با لیزا هولی تماس بگیره؟ گفتم آره، حتما میتونی.
با یه لبخند چندش و یه نگاه عاقل اندر سفیه، لنگه بابا، که میخواستم برسونم بابا برید به مشکل دارای واقعی برسید، من که از خودتونم، توضیحات اضافه دادم. مطمئن شد دوست پسر و پدر ندارم و حالش بهتر شد.
فکر میکردم خیلی آدم حسابی شدم و در برابر ظلم ساکت نمیشینم. ولی خب الان مصداق زن مورد خشونت قرار گرفته ی خفه شده ام :/
حالم از خودم بهم میخوره.
پاوبلاگ: واقعا شبیه جای مشته :)) یعنی اگه خودم باشم، عمرا قضیه پله و خزعبلات رو باور نمیکنم. ولی خب واقعا جا مشت نیس، جای قوطی آبمیوه ی پره.
پاوبلاگ دو: استرس گرفتم اگه زنگ بزنه بیمارستان سوال کنه، چی میشه؟؟؟
سگ تو دروغگویی :///
برچسب:
نویسنده: آرین کریمیان