منم یه لنگه پا، علاف و بیکار نگاش میکردم.
خیلی دوست داشتم یه گوشه از کار رو بگیرم، ولی نشد :(
کف اتاق رنگ ریخته بود، خواستم دستمال بکشم مامان گفت نه خسته ای. به زور یه کوچولو کمکش کردم.
جدی جدی هیچ نقشی تو تمیزی خونه نداشتم. تنبل وار فقط رفتم بالا، اومدم پایین.
مامان که داشت با خستگی کار انجام میداد، یهو یاد قدیما افتادم. استارت ترس من از ازدواج و تشکیل دادن زندگی از عیدایی شروع شد که مامان خونه تکونی میکرد. کل خونه و کمدها و وسایل رو میریخت وسط، فرش ها مینداخت تو حیاط میشست، خونه رو رنگ میکرد، وسایل رو میچید.
هر سری کلی استرس میگرفتم که چطور قراره وسایل جمع شه و خونه دوباره مرتب شه
سالها این ترس رو تو دلم نگه داشته بودم، هر عید که مامان میخواست خونه تکونی کنه، محکمتر به خودم قول میدادم که هرگز ازدواج (و به طبع اون، خونه تکونی) نخواهم کرد. هنوزم این ترس باهامه :)))
پاوبلاگی: واسه شام، چهارتا بشقاب برداشتم، یهو یادم اومد چندین سااااال آرزو داشتم خونواده مون چهارنفری باشه و فلانی حذف شه، که خب الآن بهش رسیدم :)
برچسب:
نویسنده: آرین کریمیان