روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری، ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن و سال تویه فکر میکنه همیشه براش پیش میاد... باید ده پونزده سالی بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالت با چیز دیگه ای خوب نمیشه... عشق یعنی حالت خوب باشه...
"پل چوبی"
دقیقا پارسال شب ولنتاین بود که برام sms اومد: "اگه دلت شکست سکوت کن! این روزا کسی معنی دلتنگی رو نمی فهمه!!" جواب دادم:" کسی معنی سکوت رو هم نمیفهمه!! شما؟!" طفره رفت از معرفی کردن خودش. انقدر اصرار کردم تا گفت اسمش آرشه و همسایمونه!! مضحک بود!! هیچ آرش نامی رو در همسایگیمون نمیشناختم و اصلا چه دلیلی داشت شماره من تو گوشی همسایمون باشه!!
یه لحظه فکر کردم نکنه علی باشه! علی همسایمون (:دی) و پسر دوست صمیمی مامانم بود. سه سال از من کوچیکتر بود و خیلی شوخی داشتیم باهم!! گفتم احتمالا علی _!! منو سرکار گذاشته! ولی علی نبود. به همکارام هم مشکوک بودم! ما چهارتا خانم بودیم و شصت نفر آقا!! شماره ی هممون هم تو دفتر نگهبانی نوشته شده بود و دسترسی به شماره هامون غیر ممکن نبود و اصلا بعید نبود یکی از اقایون باشه....
این آرش کذایی ابراز عشق میکرد و در مورد هویتش انقدر واقعی خالی می بست که نمیتونستم تشخیص بدم دقیقا کیه!! فقط حس میکردم از همکارامه! خیلی طول کشید تا لو بده کیه! بعد از کلی ی ی ی کشمکش، گفت آره، من یکی از همکاراتم!! اسممو حدس بزن! نمیدونستم کی رو بگم!! تو اولین گزینه گفتم:ستار؟! چون ستار متاهل بود و میدونستم ستار نیست. ولی دقیقا همون بود! ستار بود.(البته بعدها تعریف کرد چرا به دروغ ادعا کرده بود نامزد داره)
ستار پسر خوبی بود! دوسش داشتم. با این وجود، یازده ماه با هم قهر بودیم! سر یه مساله کاری، بی دلیل صداشو رو من بالا برد و منم تا یازده ماه بعدش باهاش حرف نزدم :) پسر شوخی بود. میگفت منو صدا کنید چنگیز!! خودشم به ما خانوما میگفت تیمور!! :)
عاشق دختر عموش بود. ولی عموش با پدر ستار لج کرده بود و پاشو کرده بود تو یه کفش که نمیزارم دخترم عروست شه. ستار هم نا امید شده بود از دختر عموش و به کل قیدش رو زده بود. یکسال قبل از اینکه به من ابراز علاقه کنه، به سولماز، همکارم، پیشنهاد دوستی داد. اون زمان من با ستار قهر بودم ولی به سولی میگفتم ستار پسر موجهیه!! قبولش کن. سولی هم دوست پسر داشت و قبول نمیکرد... :دی
این وسط، نفهمیدم چنگیز :) کی عاشق من شد! ولی شد! نه از این عاشق الکیا، نه! واقعا عاشق شد. شبی که گفت اسممو حدس بزن و من چون مطمین بودم ستار نیست، گفتم ستار، باورم نمیشد واقعا ستار باشه. گفتم میشه زنگ بزنم صداتو بشنوم؟؟ میخواستم از صداش مطمین شم ستاره!! زنگ زدم و واقعا ستار بود. بعد از سلام و علیک و حرفهای معمولی، گفتم من خیلی خوشحالم اون آرش کذایی تو بودی. اصلا هم ناراحت نیستم از این شوخیت!! با تعجب گفت: به نظرت حرفهای من تو این مدت شوخی بود؟! با بی رحمی گفتم: آره، این شوخی همین جا تموم شد!!
هیچ وقت نفهمیدم ستار کی عاشق من شد، ولی شد. نه از این عاشق الکیا، واقعا عاشق شد. خیلی عذاب میکشید تو رابطه با من!! من به همه چیز میخندیدم و کلی باهاش حرف میزدم و شوخی میکردم!! همه مدتی که با هم همکار بودیم (و قهر نبودیم) هم این کارارو میکردم. از همین عذاب میکشید. رفتار من اصلا باهاش عوض نشده بود. هنوز هم همکار میدیدمش. خیلی سعی کرد دید منو عوض کنه، ولی نشد. به همه کس و همه چیز متوسل شد، ولی رفتار من تغییر نمیکرد. یاسمن و فرزان (همکارام) کلی حرف میزدن باهام و نصیحتم میکردن که دیوونه!! چنگیز خیلی دوست داره، در موردش فکر کن، جدیش بگیر... ولی من گوشم بدهکار نبود. لج میکردم و میگفتم: خوب سولی رو هم دوست داشت... دخترعموش هم دوست داشت... چرا پای هیچکدومشون واینستاد!! دوست داشتناش الکیه!! هر دو روز یه بار عاشق میشه، چهار روز بعدش فارغ!! …
این بار قصد ستار ازدواج بود و اینو همه میدونستن. بیست و چهار-پنج سالش بود ولی میگفت ترشیده و دلش آرامش متاهل بودنو میخواد. من اما اون زمانا انقدددددر خسته و داغون بودم واسه رابطه داشتن، که دلم دوست پسر هم نمیخواست حتی، چه برسه به نامزد و شوهر!!
یک روز در میون، بعد از شیفت ظهر، با یاسمن و فرزان میدوییدیم کافی شاپ مورد علاقه مون. قهوه سفارش میدادیم و بستنی. قهوه واسه فال و بستنی واسه خوردن :)
فرزان که فنجون رو میگرفت دستش و دقیق میشد توش، اولین چیزی که میگفت این بود: یه پسر لاغر و قد بلندی افتاده تو فنجونت، تو تاریکیه! ناراحته از تو، توام عین خیالت نیس، پشتتو کردی بهش و میخندی!!! بعد فنجون رو میگرفت طرف من و هر چیزی رو که تعبیر کرده بود نشونم میداد. ستار رو میدیدم که تکیه داده به دیوار و یه ابر تیره بالا سرشه و روبروش شمایل یه دختره که پشت کرده بهش و مستانه میخنده!!
نمیدونم ستار کی اینهمههههه عاشق من شد، ولی شد. واقعا عاشق شد!!
بالاخره یه روزی اینو فهمیدم. ایمان آوردم که عاشقمه! ولی هیچ از رفتارم و جوابم عوض نشد!! هنوزم سر سختانه میگفتم نه!! و تهدیدش میکردم اگه ماجرا رو جدی کنه و به خانواده م حرفی بزنه، همین رابطه ی همکاریمون هم قطع میکنم و اون کودکانه کوتاه میومد....
روزی که استعفا دادم و یکباره محل کارمو ترک کردم، به اولین کسی که خبر دادم، ستار بود. چیز خاصی نگفت؛ فقط مسیج داد:"همین دیدارهای خشک و خالیت هم از من دریغ کردی؟!؟!؟!"
بعد از رفتنم، یاسمن و فرزان برام خبر آوردن که شیفت کاریشو عوض کرده(شیفتامون با هم بود) و بهشون گفته نمیخوام جای دوستتون کسی دیگه رو ببینم.
یادمه همون شب(که رسما استعفا دادم و نرفتم) یاسمن بهم زنگ زد؛ گفت چه کار کردی امیلی؟! ستار داره از دست میره!! نصف شده بیچاره. از عصر تکیه داده به ستون و با هیشکی حرف نمیزنه. خندیدم و گفتم: تو همین سه چهار ساعت نصف شده چنگیز؟! ولی واقعا نصف شده بود!!
من هیچ وقت نفهمیدم ستار کی و کجا عاشق من شده بود! ولی شده بود! واقعا عاشق شده بود...!!! دلم عذاب کشیدنشو نمیخواست... یه شب مسیج زدم: جوابم، همون جوابیه که روز اول بهت دادم. دیگه به من فکر نکن، خدافظ!! و دیگه جواب هیچکدوم از تلفنها و مسیج ها و پیغام پسغوم هایی که از یاسمن و فرزان میفرستاد رو ندادم. ولی همون لحظه که داشتم مسیج رو تایپ میکردم، اون لحظه ای که با بغض دکمه ی سند رو زدم، لحظه ای که مسیج دلیور شد، از یه چیز مطمین بودم! تا آخر عمرم واسه جواب ردی که به ستار دادم پشیمونم!!!
شش ماه گذشت حدودا!! کمتر یا بیشترش رو یادم نیست! شنیدم بالاخره ازدواج کرده! با همون دختر عموش :)
مسیج زدم بهش:چطوری داماد؟!
جواب داد: کی بهت گفت؟!
گفتم: همه خبر دارن، ایشالا خوشبخت شی!!
تشکر کرد! دوباره شده بود چنگیز. شوخ و شاد. گفت: ایشالا یه پسر خوشتیپ مثل من بیاد تو زندگیت.... دلم میخواست بهش بگم جواب ردم، واسه خودم بود. وگرنه تو هیچ ایرادی نداشتی. میخواستم بگم ایمان داشتم که واقعا دوسم داری، میدونستم عاشقمی. میخواستم بگم شک دارم دیگه کسی پیدا بشه که مثل تو دوسم داشته باشه. دوس داشتم بگم تا همیشه دنیا نادمم که چرا عاشقت نشدم، چرا دوست نداشتم حتی!! ولی نگفتم...!!! دیگه جایز نبود گفتنش. دو سه روز بعدترش مسیج زدم که میای بریم سینما؟! جواب داد دنبال یه سری از کارای خانومم هستم... و این یعنی تمام!!!
پاوبلاگی١: ممکنه فکر کنید احمقم! فکر کنید چنگیز ادم آ-نرمالی بوده و دلش هتل پنج ستاره!! فکر کنید چه بیکارم به شخصی که هر شش ماه عاشق یکنفر میشده فکر میکنم! باشه! مختارید :)
پاوبلاگی ٢:با یاسی رفته بودیم ددر. موقع برگشت، گفت زنگ بزن چنگیز بیاد دنبالمون. حوصله مترو سواری نداشتم، شماره ش رو گرفتم و برخلاف انتظارم، مثل برق خودشو رسوند :-) سوار که شدیم، بدون خجالت از حضور یاسمن، یه شاخه گل رز(که رو داشبورت بود) رو داد دستم و گفت: این واسه تویه!! شرمم شد جلو یاسی. مثل بچه پرروها برگشتم پشت، سمت یاسمن. گل رو گرفتم سمتش و گفتم: بیا تیمور... چنگیز برات گرفته!! یاسی نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و با حرص بهم گفت: واسه خودت تیمور... چنگیز واست گرفته....!!!
پاوبلاگی٣: یاسمن رو جلوی درمانگاهی که با مامانش قرار داشت، پیاده کرد. گفت کجا بریم؟! گفتم خونه!! گفت نمیشه بریم بگردیم؟! گفتم نه!! گفت دلت میاد تیمور؟! یه دوری میزنیم و زود میرسونمت خونه!! هم دلم سوخت، هم کشیده بودمش بیرون و زشت بود نارحتش کنم. گفتم باشه ولی زود برگردیم، عجله دارم (الکیا!! اصلا هم عجله نداشتم :دی) عاشقانه حرف میزد و من _ احمق با شوخی و مسخره بازی جوابش رو میدادم....
یه دفعه با خنده گفت: گوش کن... گوش کن... داره به تو میگه که اصلا حواست به من نیس.. و خواننده خوند:
تو و این همه زیبایی... من و این همه تنهایی...... من با تو آرومم....
خندیدم و خودمو زدم به کوچه علی چپ!!!
پاوبلاگی٣: ستار عشق من نبود و نیست!! گاهی حسرت میخورم که چرا دوسش نداشتم و از دست دادمش، ولی دیگه گذشته!! الان چنگیزه و همکار سابق!! مثل قبل دوسش دارم و برام محترمه!! از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی دارم و هیچ بعید نیس اگه این روزا اتفاقی جایی دیدمش، از گردنش آویزون شم :دی
برچسب: به مناسبت روز پدر,به مناسبت روز مادر,به مناسبت روز دختر,به مناسبت روز زن,به مناسبت روز معلم,به مناسبت روز مرد,به مناسبت روز جهانی زن,به مناسبت روز پزشک,به مناسبت روز خبرنگار,به مناسبت روز مهندس,
نویسنده: آرین کریمیان