فیلمخواب
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 10:14
دیشب بعد از اینکه فیلم "من سالوادور نیستم" رو با هدیه دیدیم، هدیه "من زمین را دوست دارم" رو پلی کرد. حس دیدنش رو نداشتم، اون رفت تو اتاق خودش، منم خوابیدم... نمیدونم خوابی که دیدیم تاثیر فیلم بود یا چی... خواب دیدم با یه لبخند بزرگ اومده. فهمیدم آزاد شده... انگار که مال من باشه، یا تو دلم بدونم میتو...
عبد.ولی تو الان و هر چی که هست
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 10:14
شـــــت :/
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 10:14
توان تنها زندگی کردن رو در خودم نمیبینم
204
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 10:14
امن و امان
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 10:13
اثاث کشیِ خر :|
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 7:13
مامان تنهایی آشپزخونه و نشیمن رو رنگ زد. هرچی گفتم بزار بمونه واسه بعد، گفت نه! فردا وسایل میارن! منم یه لنگه پا، علاف و بیکار نگاش میکردم. خیلی دوست داشتم یه گوشه از کار رو بگیرم، ولی نشد :( کف اتاق رنگ ریخته بود، خواستم دستمال بکشم مامان گفت نه خسته ای. به زور یه کوچولو کمکش کردم. جدی جدی هیچ نقشی...
منزل نو و این صوبتا :)))
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 9:54
پنج شنبه خونه رو بدون برق و گاز تحویل گرفتیم. شب با گرمای وجودمون خوابیدیم :)) جمعه صبح اومدن گاز رو چک کردن و گفتن میتونید استفاده کنید. با ریچارد و بچه ها رفتیم پلی هوز، از اونجا پیچیدیم خونه :)) هدیه که اومد، با مامان رفتیم ویلکو رنگ بگیرم که قرارداد باهامون نبود. رفتیم الدی خرید کردیم برگشتیم. ش...
197
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 9:53
اوایل که رسیده بودیم، هر شب و هر شب کابوسِ راه میدیدم. یا وطن بودم و دنبال راه اومدن میگشتم، یا ترکیه گیر کرده بودیم، یا آلمان... گیر کرده بودم و دنبال راه فرار بودم و پیدا نمیکردم. چند بار هم کابوس دیدم رفتم دنبال کیف لوازم آرایشم و چترم، بابا گیرم انداخته :)) بدترین کابوس های عمرم. یک ماهی به این ...
مرجان
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 9:45
دیشب خواب دیدم ناراحته و میخنده، زنگ زدم بهش، گفت حالم خوبه. تابلو بود داره دروغ میگه. انگار همون نزدیکیا باشم، رفتم پیشش، دیدم داره گریه میکنه، مانتو سفید پوشیده و ریملش ریخته رو صورتش.... صبح از تلگرام پیام دادم خوبی؟ چیزی شده؟ خوابتو دیدم. گفت خوبم، چی دیدی؟ تعریف کردم. خندید گفت من خوبم، با سعید...
194
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 19:59
چقدر خوشحالم برگشتم به وبلاگ :) یه نگاه به نظرات تایید نشده انداختم، هم حالم گرفته شد، هم خیلی جالب بود که از تیر هشتاد و نه کامنت داشتم :) کاش دوستای قدیمی وبلاگیم رو بتونم پیدا کنم :((
ا.ن تو زندگی :/
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 2:13
کلی حرف آماده کرده بودم به تام بگم. کلــــــی شر و ور. منو دید، ولی اصلا به روی خودش نیاورد. آمنجیت و لوورا و هرمان پرسیدن چی شده، یه توضیح مختصر دادم. پیش خودم گفتم کاملشو تو کلاس میگم همه میشنون که دیگه نپرسن؛ ولی تام هیچی نگفت! نیم ساعت مونده بود کلاس تموم شه، رفت بیرون، برگشت گفت کلار کارت داره....
این عشق لامصب چیه که زندگی رو نابود کرده؟ :/
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 4:23
بزار یه چیزی برات تعریف کنم.یه همکار جدیدی داشتیم تو هانی، که گاهی از همه چی با هم حرف میزدیم.یه بار گفت دوستایی داشته که عاشق هم بودن. دختر پسره جونشون واسه هم در میرفته. سر یه لجبازی، پسره واسه اینکه حرص دختره رو دربیاره، میره خواستگاری یه دختر دیگه.میگه خواسته دختر اولی رو حساس کنه که زودتر ازدوا...
رو به موت :-((((
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:29
دیشب به جای شام، یه ظرف بزرگ حلیم و عسل+ نان بربری خوردم.از دیشب تا حالا معده م سنگینه. یه بطری عرق نعنا خوردم افاقه نکرده. آبلیمو و ژلوفن هم خوردم ولی رو به موتم ... :-((
185
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:28
دیروز صبح هیچ مردی نگران سر خوردن من روی برف های یخ زده نبود.... نه پدری، نه همسری، نه نامزدی، نه دوست پسری، نه مجنونی، نه عاشق دلخسته و سینه چاکی، نه... هیچ مردی دلنگران راه رفتن من روی برف های یخ زده و لیز خوردنم نبود! هیچ مردی منتظر خبر سلامت رسیدنم به محل مورد نظرم نبود! . . . سلامتی همه مادرا ا...
آه شاملو... چرا هیچ وقت تو را جدی نگرفتم...!!!
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:28
مدام تکرار میکنم این روزها با خودم: من عاشقانه دوستش داشتم، و او عاقلانه طردم کرد... منطق او، حتی از حماقت من، احمقانه تر بود! "شاملوی بزرگ"
173
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:28
میگن مجنون که نگاه کنه به ماه شب چهارده (ماه کامل، بدر) جنونش بیشتر میشه!! کی من مجنون شدم و فکر کردن به تو بدر، که جنون دوست داشتنت هر رووووووز بیشتر از قبله ؟؟!!
به مناسبت روز بزرگداشت عشق...
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:28
روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری، ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن و سال تویه فکر میکنه همیشه براش پیش میاد... باید ده پونزده سالی بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالت با چیز دیگه ای خوب نمیشه... عشق یعنی حالت خوب باشه... "پل چوبی" دقیقا پارسال شب ولنتاین بود که بر...
Happy espandegan :-)
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:28
سال دوم دبیرستان، طی یه اتفاقاتی، با بعضی جشن های ایران باستان آشنا شدم. یلدا و مهرگان و ... این وسط سپندارمذگان (چون معادل غربیش وجود داشت و برام آشنابود) بیشتر جذبم کرد. بیست و نه بهمن اون سال، واسه اینکه دوستامو با روز عشق ایرانی آشنا کنم و جلوی غرب زدگی رو بگیرم برای ادد لیست مسنجر و کانتکتهای م...
No.191
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 6:28
درست نمیدونم آدما از کی شروع به عوض شدن میکنن؛ ولی میدونم از یه جایی به بعد، آدما عوض میشن. منی که همیشه ی خدا از اولین روز دی ماه جشن میگرفتم که "آخ جون.... بهار داره نزدیک میشه و فقط سه ماه و بیست و هشت روز با تولدم فاصله دارم " الآن در آستانه ی اسفند، عین خیالم هم نیست رفت و آمد فصل ها و ماهها و ...